السيد الطباطبائي ( مترجم : گرامى )

63

آغاز فلسفه ( ترجمه بداية الحكمه ) ( فارسى )

طرفى مىدانيم كه معلول‌هاى امكانى كه سراسر جهان را گرفته‌اند ، برخى جوهر ، بعضى عرض و دسته‌اى مجرداند و . . . و همهء اينها وجودهايى مستقل و محمولى هستند . خودشان را كه مىبينيم متعلقند و ماهياتى ( جوهر و . . . ) دارند . وقتى در قياس با علتشان مىبينيم غير مستقل و رابط هستند . پس اختلاف انواع وجود - رابط و مستقل - اختلافى ذاتى و نوعى نيست تا لايتخلف باشد ، بلكه با ديدهاى مختلف فرق مىكنند و از جهتى رابط و از جهت ديگر مستقل حساب مىشوند . از آنچه گفتيم ضمناً معلوم مىشود كه هر مفهومى در استقلال و عدم استقلال ، تابع وجود مىباشد . وجود مستقل ، مفهوم مستقل مىدهد و غير مستقل ، غير مستقل . مفهوم از اين جهت مبهم بوده تابع وجود است . فصل سوم : وجود لغيره و لنفسه وجود فى نفسه كه مستقل بوده و از ماهيت خويشتن عدم را دور ساخته تحققش مىدهد ، اگر علاوه بر اين ، از يك شىء ديگر - غير از خودش - نيز يك‌نوع عدم را دور سازد . طرد عدم و نيستى از ماهيت خودش كه در هر وجود فى نفسه است ، روشن است ، يعنى ماهيت انسان مثلًا كه فى نفسه با وجود و عدم هر دو مىسازد ، به وسيله وجود ، عدم را از خود دور كرده فقط وجود دارد ولى منظور از دور ساختن عدم و نيستى از يك شىء ديگر اين نيست كه از ماهيت يك شىء ديگر هم طرد عدم كند و آن را وجود دهد ، اين‌كه امكان ندارد . مگر ممكن است يك وجود دو ماهيت داشته باشد يعنى واحد بشود كثير ؟ نه منظور اين نيست . بلكه منظور اين است كه عدمى مقارن ، را زايد بر اصل ماهيت و ذات شىء را بر طرف كند ؛ مثلًا علم ، يك ماهيتى است كه با وجود و عدم هر دو مىسازد ، وقتى وجود پيدا مىكند ديگر عدم ماهيتش از ميان رفته و فقط وجود ماهيت آن در كار است ، ولى وجود ماهيت علم فقط همين كار را نمىكند بلكه ضمناً از